تبليغاتX
باد سبا
از شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن!
یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل سینه هاو جمع و جور کردن شکم .
او فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!

از اونجايي كه زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید:: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

خدا جواب داد :من شمارو تشخیص ندادم!!!
نتیجه 1 : اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !
نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که خدا هم نشناستت!!!
+ نوشته شده در شنبه 1387/07/27ساعت 13:3 توسط سبا |

این مطلبم واسه آقایونی که فکر میکنن خانوما توی خونه بیکارن و از صبح تا شب دارن استراحت میکنن:

مردی از هر روز سر کار رفتن خسته شده بود در حالی که می دید همسرش در خانه می ماند.

برای همین دست به دعا زد و از خدا خواست؛

خدایا. من هر روز می رم سر کار و ۸ ساعت فعالیت می کنم در حالی که همسرم تقریباً اکثر زمان را در روز می گذرد.

می خوام بدونم که من چه گناهی کردم. لطفاً جای من را با او عوض کن. آمین.

خدا صدای عاجزانه و از ته دل او را شنید و درخواستش را مستجاب کرد.

صبح روز بعد به شکل یک خانم از خواب بیدار شد.

از رختخواب بلند شد، صبحانه درست کرد و بچه ها را بیدار کرد.

لباس مدرسه آنها را به تن شان پوشاند و به آنها صبحانه داد و تغذیه آنها را آمده و بسته بندی کرد و آنها را با ماشین به مدرسه رساند.

برگشت خانه و لباس های کثیف را برای بردن به خشک شویی جمع کرد. در راه برای پرداخت قبوض در صف بانک ایستادو بعد از خشک شویی به بقالی رفت و خرید کرد.

بعد از برگشت به خانه جای گربه را تمیز کرد.

ساعت تقریباً ۱ بعد از ظهر بود. آشپزخانه و خانه را مرتب کرد. با سرعت به مدرسه رفت تا بچه ها را خانه بازگرداند. تمام مسیر دعوای بچه ها با هم اعصابش را خرد کردند.

بعد از خوراندن ناهار به بچه ها در انجام تکالیف مدرسه به آنها کمک کرد.

در حالی که تلویزیون تماشا می کرد لباس ها را هم اتو می کرد.

بعد برای آماده کردن عصرانه به آشپزخانه رفت. بعد از خوردن نوبت به شستن ظرف ها رسید.

خلاصه همین طور کار پشت کار. اون روز چنان خسته شد که شب زود به رختخواب رفت.

فردا صبح از خواب بیدار شد و در کنار رختخواب روی دو زانو رو به خدا کرد و گفت؛

خدایا من نمی دونستم. نفهمیدم. غلط کردم. خواهش می کنم من را دوباره به مرد تبدیل کن.

ندایی رسید که ما فهمیدیم که تو پشیمان شده ای. ولی خوب الآن دیگه دیر شده. نه ماه باید انتظار بکشی تا شرایطت برای به حالت اولت بازگردانده شدن مناسب شود! این درحالی بود که شوهرش (زن سابقش) از این تغییر راضی به نظر می رسید.

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/07/09ساعت 10:55 توسط سبا |

سلام

نمیدونم چی باید بگم ......اصلا اعصاب ندارم .....احمدی نژاد هر روز یه بامبول جدید در میاره ....آخرین بامبولش که باعث شد چشمام از حدقه در بیاد و از گوشام دود بلند بشه این بود که ایشون به هیئت بررسی کننده سفر های خارجی کارکنان دولت فرمودن که زن و مرد نا محرم نمیتونن با هم به سفر خارج اعزام بشن!!! آخه چه ربطی نامحرم بودن به سفر داره ...مثلا خارج از کشور چه اتفاقی ممکنه بیفته ........والا من به عنوان یه زن هر روز با یه ماشین و راننده که طبیعتا مرد هستش و حتما هم نامحرم به دورترین نقاط استان میرم و گاهی اوقات مجبور میشم که شب و در یه مهمانسرا که مردای زیادی توی اون هستن و هیج امکاناتی نداره نه اتاق درست و حسابی نه در و پیکر قابل اعتمادی داره   بخوابم در این مورد هیچ مشکلی وجود نداره و اصلا نامحرم بودن مطرح نمیشه اما وقتی ماموریت خارج از کشور پیش میاد به این دلیل که نامحرمیم باید یکیمون خط بخوره واز اونجایی که حق هیچوقت با خانوما نیست اون منم که باید جامو به یه آقا بدم که دو تا محرم برن سفر!!!! تا کی میخوان حقمونو بخورن و صدامون در نیاد ...تا کی باید به اسم دین بیچارمون کنن و دم نزنیم. بسه دیگه ............

اینم چند تا عکس از سواحل کشوری که ما سنگشون رو به سینه میزنیم و میگیم که توی خاک و خون غلط میزنن ......اینجا لبنانه .....

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/07/06ساعت 12:42 توسط سبا |