وقتی اخبار اعلام کردکه از ابتدای تیرماه امکان دریافت بنزین سوپر از طریق کارت سوخت وجود ندارد و کسانی که می خواهند از این نوع بنزین استفاده کنند، میبایست آن را به صورت آزاد از جایگاههای عرضه بنزین دریافت کنند. .
رییس ستاد تبصره 13 همچنین تاکید کرد: از ابتدای تیرماه برای خودروهای تولید داخل که حجم موتور آنها بیش از 2000 سیسی می باشد، بنزین سهمیه ای تعلق نخواهد گرفت و دارندگان این خودروها می بایست بنزین مورد نیاز خود را به صورت آزاد تهیه کنند. ...هاشمی درباره علت حذف بنزین سهمیه ای برای این دسته از خودروها گفت: این دسته از خودروها درصد پایینی از خودروهای موجود را به خود اختصاص داده اند و بیشتر این خودروها از جمله خودروهای گرانقمیت هستند که افراد متمکن آن را خریداری می کنند و کسی که ۳۰ میلیون داره بده ماشین بخره حتما براش مسئله ای نیست بنزین آزاد هم تهیه کنه...
بدینوسیله برنامه های آینده ستاد سهمیه بندی بقیه اقلام بدین شرح اعلام میگردد :
· قطع آب لوله کشی مناطق زعفرانیه ..الهیه - شهرک غرب-فرمانیه-آجودانیه و... چون کسی که این قدر پول داره که میتونه تو این مناطق خونه بخره ..واسش مسئله ای نیست با آب معدنی دماوند حموم کنه !
· قطع برق مناطق یاد شده بالای شهر ... چون کسی که این قدر پول داره که خونه اش این جاهاس براش مسئله ای نیست که ژنراتور بزاره !
· قطع تلفن این مناطق ..کسی که پول داره ..خوب با موبایل صحبت کنه ..تلفن ثابت میخواد چی کار ...!
· قطع سوبسید مواد شوینده ..هرکی حوصله داره که هنوز تیپ بزنه و تمیز باشه و لباس مرتب بپوشه حقشه پودر رو گرون بخره !
· بستن چاده های شمال کشور در ایام تعطیلات ..به مدت چندین ساعت و اعلام نکردن اون ..خوب کسی که این قدر پول داره بره مسافرت حقشه یه چند ساعت تو گرما... تو راه بندون بمونه ...!
· ثبت نام نکردن بچه های افراد ی که ماشین بالای 2000 سی سی دارن در کلاسها و مدارس دولتی و تنبیه بچه های صاحبان ماشین های بین 1300 سی سی تا 2000 سی سی در ساعات زنگ تفریح به صورت شستن سرویس های بهداشتی مدرسه ها با چوبک (یه چیزی بوده که ۱۰۰ سال پیش باهاش رخت میشستن ..یارانه ای هم نبوده)!
· قطع سهمیه هوای مصرفی توسط این افراد به وسیله هدایت آنها روزانه به مدت 6 ساعت به مناطق آلوده(کسی که پول داره حقشه خفه شه اصلا)!
· بازرسی جیب کارمندان دولت به طور روزانه و نامحسوس به طوریکه هرکسی که بیشتر از 4000 تومان در جیبش یافت شد سهمیه نهار روزانه دریافت نخواهد کرد ..اون روز بره پیتزا بخوره ..به سلف سرویس وزارتخونه چه مربوط ..مرتیکه سرمایه دار ....4000 تومن...!
· کاهش حقوق کارمندانی که از لباس شیک در محل کار استفاده مینمایند ..کسی که این قدر پولش زیاد میاد که میره لباس میخره ..حقشه حقوقش کم شه !
· کارمندان لاغر 30 دقیقه وقت نهار ..کارمندان متوسط 15 دقیقه و کارمندان چاق 5 دقیقه واسه یه لیوان آب و یه قرص لاغری ..کسی که چاقه وقت نهار میخواد چی کار !
· قطع برنامه های تلویزیونی برای دارندگان تلویزیون ۲۴ اینچ به بالا ..کسی که این قدر پول داره که تلویزیون گنده و ال سی دی بخره .مشکل خودشه بره یه فکری بکنه به حال خودش ..!
· قطع اسانسور برای طبقات مرغوب اپارتمانها ..کسی که این قدر پول داره دنده اش نرم از پله بره بالا ...خیلی ناراحته ؟؟ هلیکوپتر بخره بزاره رو سره آپارتمان با اون این ور و اونور بره!
· ندادن خدمات پلیس به این گونه افراد معلوم الحال در صورت سرقت منازلشان یا قتل ..کسی که این همه پول داره خودش پلیس خصوصی استخدام کنه برن دزد و قاتل شو یپدا کنن ..واسه مجازات آقا دزده و دیگر متهمان در خدمتیم ولی!
· قطع سهمیه برق بیمارستان هایی که اشخاص با درآمد بالای ۶۰۰۰۰۰ تومان در ماه رو بستری میکنن ..این جور آدما بمیرن بهتره ...
آیا یه دقیقه کسی که این قوانین رو وضع میکنه فکر میکنه که اولا تو یه کشور همون طوری که رای دادن یکسان هست ..در بقیه موارد هم باید این یکسانی وجود داشته باشه ..یه اصطلاح تو اقتصاد هست به نام ظروف مرتبطه ..یعنی این که شما وقتی چند تا ظرف دارین که به هم راه دارن وقتی تو یکیشون آب بریزین به تمام ظرفهای دیگه هم سرایت میکنه ..اقتصاد هم همینه ..فکر نکنین اون آقایی که بالفرض وارد کننده یه کالای اساسی و یا حتی غیر اساسی هست و پول قیمت ماشینش بالای 30 میلیونه دست رو دست میزاره ..اون این افزایش قیمت رو جای دیگری از من و شما جبران میکنه ..
تبعات یه تصمیم اقتصادی همه مردم رو در بر میگیره ..کـٍی قراره اینو بفهمن ؟؟؟
" من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
" من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."
" من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."
نصف ورقه را پر كرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.
از جا بلند شدم وروي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم. همه كاغذها پر از " نمي توانم " ها بود.
كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه
او سخت مشغول نوشتن " نمي توانم " است.
" من نمي توانم مادر " جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."
" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."
" من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."
سردر نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كاربه كجا مي
كشد.
شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي
خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:
- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.
بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.
روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند،" دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.
من پشت سرآنها راه افتادم. وسط راه، " دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.
آنها مي خواستند " نمي توانم " هاي خود را دفن كنند!
كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند دراين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهارمتري زمين را كندند، جعبه " نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.
سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از " نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!
دراين موقع " دونا" گفت:
-دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و" دونا" سخنراني كرد:
- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره " نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با مازندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما " نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني " مي توانم"، " خواهم توانست" و " همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند " نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!
هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.
آنها " نمي توانم " هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم " نمي توانم" را برگزار كردند. " دونا " روي اعلاميه ترحيم نوشت:
" نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"
و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هروقت شاگردي مي گفت: " نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه " نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.
با اينكه سالها قبل من معلم " دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.
حالا سالها ازآن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه " نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت " نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.
نظر شما چیه؟آیا هنوزم میتونین در برابر انجام کارهای محوله بگین نمیتوانم؟!!!!