تبليغاتX
باد سبا
سلام

نمیدونم تازگیها چرا اینقدر زرنگ شدم و به اینجا زود به زود سر میزنم ...شاید واسه اینه که از کار شرکت زده شدم و دوست ندارم کار انجام بدم واسه اینکه کسی که کار نمیکنه عزیزتر منم میخوام عزیز باشم!!!

 

تفاوت هاي جوانان و وزير جوانان در ايران و ايتاليا

 

ir.jpg - image uploaded to Picamaticitly.jpg - image uploaded to Picamatic

.

تفاوتهاي شرايط جوانان ايران و ايتاليا را ميتوان با يك نگاه ساده به متوليان اين امر در هر كشور دريافت. آقاي حجت الاسلام حاج علي اكبري معاون رياست جمهور و رئيس شوراي عالي جوانان ايران و خانم مارا كارفانيا وزير جوانان در كابينه برلوسكوني در ايتاليا

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 11:53 توسط سبا |

زمستان گاز نداشتيم
.
.
.
.
.
بهار برق نداريم
.
.
.
.
.
تابستان آب نخواهيم داشت
.
.
.
.
.
و پاييز هم تلفن
.
.
.
.
.
بنزين هم که هيچوقت نداريم
.
.
.
.
.
«با تشکر از همه دست اندرکاران
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/23ساعت 11:15 توسط سبا |

سلام

نمیدونم تا حالا شده که از خونه میرین بیرون و دارین تو خیابون قدم میزنین و ویترینهای نه چندان زیبای مغازه ها رو نگاه میکنین یه دفعه به کلاغ سیاه زشت و بد ترکیب و چاقو گنده صداتون کنه بهتون بگه مدل لباس یا مانتویی که پوشیدین اغوا کننده به نظر میاد و موهاتونم که معلوم میشه و این یعنی که جاتون ته جهنمه برخورد کردین یا نه؟ اگه بر نخوردین امیدوارم هیچوقت این دیدار نصیبتون نشه ...اما اگه برخوردین بهشون میدونید که چه بلایی سرتون میارن به جرم اینکه فقط زیبایید!!

از زمانی که یادم میاد این باید و نباید توی زندگیمون بوده و هیچوقت نتونستیم اونی باشیم که واقعا هستیم .....

اینم بهانه ای شد تا یه مقاله که یه دوست برام فرستاده بود از سایت میدان زنان رو براتون بنویسم  امیدوارم که تلنگری باشه واسه اونایی که فکر میکنن اجبار مشکلاتشون رو حل نمیکنه ....تمام این دخترا و پسرایی که دارین به لباس و سر ووضعشون گیر میدین همه دست پرورده همین نظامن همه توی مدرسه به اصطلاح اسلامی شما بزرگ شدن ...اما به جای تشویق و تشکر فقط تحقیر شدن ...نمونه تحقیر ها رو به زبون ساده اینجوری میشه گفت:

همه سالهایی که به مدرسه می رفتم، مجرم بودم. هرچه بزرگتر می شدم، مجرم تر. 11 ساله که بودم، سنگین ترین جرم زمان خودم را مرتکب شدم. عکس های خانوادگیم را به مدرسه بردم. عکس هایی که من و پدر ومادرم در جنگل های شمال انداخته بودیم و برده بودم تا به همکلاسیم نشان بدهم. شاید برای پز دادن. نمی دانم.

 در 12 سالگی به خاطر نوشتن در دفتر خاطرات دوستی همه خانواده من و او و باقی نویسنده های آن دفتر را به مدرسه خواستند تا پدرانمان بدانند که در دفتری نوشته ایم که در بعضی صفحاتش عکس قلب تیر خورده پیدا می شود.

  13 سالگی را با چند دختر همکلاسی به خاطر نوار کاست غروب سیاوش قمیشی در دفتر مدرسه به شنیدن سنگین ترین تحقیرها وکلمات و مفاهیمی که آنقدر غریبه بود که نمی دانستم ارتباطش با من و دوستانم چیست؛ به پایان بردم.

  15سالگی جرمش پوشیدن کفشی بود که تنها 3 سانتی متر پاشنه داشت. 16 سالگی همراه داشتن کتابی درباره انقلاب مجارستان درکلاس فیزیک به معلمم فرصت داد تا نیمی از کلاس را به قصد دادن درس اخلاق به باقی بچه ها به تحقیر من بپردازد. منی که قادر نبودم از درس مکانیک نمره قبولی بیاورم.

 17 سالگی سال همه مجرمان بود. همه مجرم بودند و چه جرمی سنگین تر از دیدن تایتانیک.

18 ساله که بودم به کوچکترین فرصتی از مدرسه فرار می کردم. فهمیده بودم که در چه ساعتی و چگونه می توانم نگهبان کنار در را رد کنم. مدرسه دیگر جای من نبود.

به گذشته که نگاه می کنم ردپای جرمهایم را همه جا می بینم ردپای جرمهای من و باقی دختران همسال مدرسه که همگی همیشه مجرم بودیم. جرمهایمان آنقدرها هم تنوع  نداشت. یا برداشتن ابرو بود و ناخن بلند. یا عکس و نوار کاست و شاید برای جسورترها رژلبی که خارج از مدرسه به لب می زدند. با لبهایی که پشتشان از کرکی سیاه پوشیده بود و با رژهای صورتی به طرز غریبانه ای خنده دار می شد.

کیفهایمان انبار باروت بودند. هرروز در صف های طولانی پشت سرهم می ایستادیم تا این انبارها را بگردند. مبادا که آثار جرم ما مجرمین همیشگی  دامن پاک مدرسه را آلوده کند. هنوز خاطره تحقیر شدنهایم را وقتی که همکلاسی دیگری کیفم را می گشت، از خاطر نبرده ام. همکلاسی که ندای جاسوس سازی مدرسه را لبیک گفته بود. همیشه مدرسه پر از جاسوس بود. کنار دستیت می توانست خیانتکاری باشد که آمارت را به ناظم ها می رساند و ناظم ها چه وحشت زا بودند. هیچ وقت آنها را انسان نمی دیدم.

خوب که نگاه می کنم مدرسه مملو بود از مجرم و جاسوس. از کودکی یادمان دادند که اگر می خواهیم مجرم نباشیم جاسوس شویم. راه سومی نبود.

سالها از آن روزها گذشته است. نمی دانم هنوزهم کیف های بچه ها را می گردند یا نه؟ اما من هنوز مجرمم. در خیابان که راه می روم به دیدن چراغ های گردان اتومبیلی پاهایم شل می شود. انگار می خواهم غش کنم. به سرتا پایم فکر می کنم. دنبال ردپای جرم می گردم.

گاهی چراغ گردان متعلق به پلیس نیست. ماشینی است برای تعمیرات خودرو که روز مرا خراب کرده است. از پلیس می ترسم. همه دیگر مجرمان هم مثل من از پلیس می ترسند. به دیدنش آرام نمی شوند. احساس امنیت نمی کنند. می ترسند.

چراغ گردان ها طعم تحقیر می دهند. طعم دفتر مدرسه و ناظم همیشه حقدار. طعم بازداشت و توهین. چه جرمهای سنگینی. مانتویم، کفشم، شلوارم و چهره ام، همه اسباب جرمند.

هنوز هم به جاسوسی تشویق می شوم. کافی است بگویم که مانتویم را از کجا خریده ام. اما من نمی گویم. مدرسه هم که می رفتم نمی گفتم. اگر جایگاه دیگری نیست جز مجرم و جاسوس؛ من تا ابد مجرم می مانم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/16ساعت 10:42 توسط سبا |

سرباز جنگل 29 سال جنگید!

 

 

در 6 اوت 1945 بمب اتمی ای در هیروشیما منفجر شد. سه چهارم شهر ویران شد و حدود 80000 نفر جان خود را از دست دادند. 4 روز بعد، «ناکازاکی» هم به وسیله ی یک بمب اتمی دیگر ویران شد. در 14 اوت ژاپن تسلیم شد و جنگ جهانی دوم خاتمه یافت. سربازان تمام ملت ها که سال ها با محرومیت و خطر روبرو بودند به خانه و نزد خانواده هایشان بازگشتند. ولی در سراسر اقیانوس اطلس در جزایر کوچک و دور افتاده دسته هایی از سربازان ژاپنی بدون اطلاع از خاتمه ی جنگ به مبارزه ی خود ادامه می دادند.

یکی از سربازان «هیرو اونُدا» نام داشت که در سال 1944 در سن 23 سالگی به عنوان گروهبان دوم برای عملیات چریکی و اطلاعاتی به جزیره «لوبانگ» در 139 کیلومتری جنوب مانیل پایتخت فیلیپین فرستاده شد. به او دستور داده شد که حتی در صورت از بین رفتن واحدش به جنگ ادامه دهد. گروهبان اونُدا هم درست همان کار را انجام داد. او 29 سال دیگر برای کشورش در جنگ جهانی دوم جنگید.

بعد از خاتمه ی جنگ از درون هواپیما اعلامیه هایی را که در آن تسلیم ژاپن قید شده بود پخش کردند. فرمانده ی ستاد اونُدا آنها را امضا کرده بود. گروهبان اونُدا چند عدد از آنها را برداشت ولی فکر کرد که این اعلامیه ها یک حقه تبلیغاتی امریکائی هاست و آنها را دور ریخت.

در عرض چند سال، دنیا بسیار تغییر کرد، پرده ی آهنین اروپا را به دو قسمت تقسیم کرد، اولین انسان به فضا سفر کرد، ژاپن یک بار دیگر موفق شد و این بار متحد وفادار ایلات متحده گردید، ولی اونُدا همچنان به نبرد یک نفره خود ادامه داد. او با دقت از مهماتش که رو به کاهش بود نگهداری می کرد، غذای او در این مدت موز و نارگیل بود، گاهی پرنده ای را به دام می انداخت و هر از گاهی هم گاوی را می دزدید.

طی اولین سال های اقامتش در جنگل او با دیگر چریک های ژاپنی در تماس بود، ولی رفیقانش یکی یکی یا تسلیم شدند و یا مردند و برخی از آنها هم خودکشی کردند. سرانجام او تنها شد، مردی که دشمنان خیالی محاصره اش کرده بودند و او مراقب بود تا با دیدن آنها به طرفشان تیراندازی کند.

او مخفیگاه های خود را تغییر می داد تا شناسایی نشود، از کمینگاه خود به طرف ساکنین جزیره شلیک می کرد، تله های آنها را می دزدید و غلات را آتش می زد. وی به طرف گروه های پلیس و جستجو که برای وادار کردن او به تسلیم از ژاپن فرستاده می شدند تیراندازی می کرد.

اونُدا با متصل کردن کاه های بافته شده و تکه های لاستیک های کهنه با نخ و میخ چوبی برای خود کفش می ساخت، زمانی که لباس هایش می پوسید با استفاده از تکه های سیم به جای سوزن و الیاف گیاهان به جای نخ، آنها را با کرباس چادر وصل می کرد، او از شاخه های درختان بامبو، تاک و برگ های درختان برای خود سرپناه درست می کرد، ولی هرگز جرأت نداشت مدت زیادی در یک مکان بماند.

گرسنگی بخش دائمی زندگی او بود، او مورد حمله مرچه ها، زنبور، هزارپا، عقرب و مارهای عظیم الجثه منطقه ی استوایی قرار می گرفت، برای آتش روشن کردن، او دو تکه بامبو را که با مخلوطی از الیاف نارگیل و باروتِ گلوله های قدیمی، آماده شده بود، به هم می سایید.

دوستان، بستگان و رفقای قدیمی اونُدا به جزیره می رفتند تا به او بگویند جنگ خاتمه یافته، او آنها را می دید و صدایشان را از بلند گو که با او صحبت می کردن می شنید، او از زمین های مرتفع سوسوی چراغ های شهرها را زیر پایش می دید، او کشتی های مجلل را که با چراغ های پر نور خود روی آب دریا می درخشیدند تشخیص می داد ولی حتی یک بار هم در ادامه دادن جنگ شک نکرد.

تا اینکه در سال 1974، 30 سال بعد از اینکه برای اولین بار در جزیره «لوبانگ» پیاده شده بود به یک دانشجوی ژاپنی (نوریو سوزوکی) که برای گذراندن تعطیلاتش به آنجا آمده بود برخورد، ابتدا نزدیک بود به طرف دانشجوی جوان تیراندازی کند ولی خوشبختانه سوزوکی تمام مطالب نوشته شده درباره ی این سرباز را خوانده بود و به سرعت گفت: «اونُدا جان، امپراطور و مردم ژاپن نگران تو هستند».

اونُدا گفت: فقط به دستور افسر فرمانده اش، سرگرد سابق «یوشیمی تانیگوچی» اسلحه خود را بر زمین خواهد گذاشت.

تانیگوچی افسر سابق ارتش ژاپن که اکنون کتاب می فروخت به جزیره لوبانگ برده شد تا با اونُدا که هنوز مشکوک بود ملاقات کند.

به محض اینکه سرباز ژاپنی ژنده پوش تانیگوچی را شناخت فریاد زد: قربان، گروهبان اونُدا گزارش می دهد.

بنابراین در ساعت 3 بعدازظهر 10 مارس 1974، گروهبان اونُدا سرانجام جنگ جهانی دوم را متوقف کرد، آن روز 52 سال تولدش بود.

رئیس جمهور فیلیپین اعمال خلافی را که او انجام داده بود مورد بخشش قرار داد و اونُدا به خانه رفت و دوباره والدین پیر خود را دید، آنها سنگ قبری را که در زمانی فکر می کردند او در جنگل مرده برایش سفارش داده بودند ، نشانش دادند.

اونُدا به عنوان یک قهرمان مورد ستایش قرار گرفت و در سراسر دنیا معروف شد. ولی او نمی توانست این همه ستایش را تحمل کند، مردی که به تنهایی برای ژاپن جنگیده بود تصمیم گرفت به برزیل برود و پس از اینکه نیمی از عمرش را در جنگ گذرانده بود، فقط می خواست آرامش پیدا کند.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/15ساعت 8:30 توسط سبا |

سلام

نمید.نم تازگیها چرا اینقدر تنبل شدم .... از روزی که از خونه بابا اومدم بیرون یه روز صبح نتونستم سر ساعت بیام سر کار فجیعترین حالتش و از اول امسال داشتم که از ۳۱ روز ماه ۶-۲۵ روزش رو تاخیر میخورم حدود ۸-۷ روزش هم غیبت میکنم ...با این کار کردن اگه امروز و فردا حکم اخراجم رو نبینم شانس آوردم!!!

اما برسیم به این .بلاگ که حسابی کارو بارش کساد شده و تنبلی من شامل بروز شدن اینجا هم شده!!!! اما خوب چاره چیه باید ساخت

چند وقت پیش بود که با چند تا از دوستان رفتیم پیش یه فالگیر که فال قهوه بگیریم (البته من هیچ اعتقادی نداشتم و فقط واسه خنده رفته بودیم اونجا و ۴۰۰۰ تومن پیاده شدیم!!)

اما وقتی نوبت من شد و رفتم تو ...اول یه سری حرفای دوپهلو زد ...از اونایی که به همه میگن اما بعد که داشت فنجون قهوه منو نگاه میکرد گفت تو تا ۲روز دیگه یا ۲ هفته دیگه یا ماه ۲ (اردیبهشت) خبر یه مسافرت به اروپا بهت میرسه چون تو فالت یورو میبینم....منو میگی اینقدر خندم گرفته بود که داشتم میمردم اما خوب نمیشد خندید اون خانم اینقده با ابهت حرف میزد انگاری که یه دکتر متخصصه و داره راجع به یه بیماری توضیح میده...واسه همینم وقتی اومدم بیرون گفتم با این حرفی که زده مطمئنم که اینا دروغ میگن و مردم رو سر کیسه میکنن...اما دقیقا ۱۴ اردیبهشت یه نامه بهم دادن که باید برای تحویل چند دستگاه که شرکت خریده باید برید به اسپانیا!! من درست اون موقع یاد حرف اون فلگیر افتادم که گفته بود میری اروپا....به نظر شما چه جوریه که اون خانم این حرفو به من زد ..من که هنوز تو فکر حرفشم.....

اینم یه داستان جالب و عبرت آموز!!

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با  سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد  كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
 
پسرك  گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم  ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
 
 در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
  اما  بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
                                       

اين انتخاب  خودمان است كه گوش كنيم يا نه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 11:31 توسط سبا |