بعد از اون عمل کذایی چشم و بهبودی نسبی که حاصل شد ..دو روز نصیب من شد که امیدوارم نصیب هیچ کس نشه !!! چشمتون روز بد نبینه مامان شدن و نگهداری از دو تا بچه که حسابی حال آدم و جا میارن بس که شیطونی میکنن....من که بعد از اون روز نمیتونستم از جام بلند شم برم سر کار بس که خسته بودم
ماجرا از اون جایی آغاز میشه که بچه های یکی از آشناهای نزدیک عشقشون اینه که بیان خونه ما و شب پیش من بمونن و بعدم اونجا بخوابن و از اونجایی که پدر و مادر این دوتا دختر(۳و۷ساله)به یه سفر خارج از کشور رفتن همه متفق القول تصمیم گرفتن که روز ۵ شنبه بچه ها بیان پیش من و تا شب روز بعد خونه من باشن![]()
خدا نصیب نکنه روز اول که با هاشون رفتم خارج از شهر و تا تونستن این دوتا وروجک توی خاک غلط خوردن و بازی کردن ... منم که دیدم اینجوریه و با این بدن کثیف نمیشه توی رختخوابای تمیز مثل گل من بخوابن...ساعت ۱۰ شب این دوتا روبردم حموم و حسابی شستمشون ...اما از اونجایی که نه شامپو بچه و نه صابون بچه داشتم
این دوتا حسابی چشماشون سوخت اما اصلا گریه نکردن
عجب جون سختایی بودن .بعد از اونم که خوابیدیم و صبح کله سحر این دو تا بیدار شدن
دلم می خواست کلشون بکنم بابا ما یه روز تعطیل داریم می خوایم بخوابیم ....صبحونه خوردیم بعد از صبحونه نشستن پای تلویزیون و یک کم فیتیله نگاه کردن و تازه شیطونیشون گل کرد از در و ذیوازر بالا میرفتن روی عسلیا میخوابیدن تمام شیشه های میز و مبلها شده بود اثر انگشت این دوتا
تا همین دیروز داشتم خونه تمیز میکردم
بعد از اینکه از خجالت حال در اومدن نوبت به اتاق خواب رسید و میز آرایش من بینوا که دم به ساعت می خواستن خودشون و آرایشگاه کنن
البته این اصطلاح خودشون بود منظورشون این بود که من موهاشونو سشوار بکشم و خوشگل درست کنم ........
ظهر بعد از نهار هم مثل ودتا بچه خوب ولو شدن و سط و خوابشون برد تا ساعتای ۶ عصرم بردیمشون شهر بازی و خلاصه این دو روز مامان بازی هم تموم شد!!!
دیشب که خوابیده بودم یه دفعه پریدم که ای واییییییییییییییییی فردا صبح زود باید برم سر کار و من ساعت یادم رفته کوک کنم![]()
کی می خواد صبح زود بیدارشه از خونه حرکت کنه زود بیاد تا بتونه ساعت ۶.۴۵ کارت بزنه ![]()