تبليغاتX
باد سبا

سلام . نمیدونم این روزا چی شده که به همه بی اعتماد شدم. هیچی خوشحالم نمیکنه . و حتی نمیتونم حواسم رو متمرکز کنم و بشینم دو سه کلمه بنویسم و دستی به سر و گوش اینجا بکشم ...از خودم بدم اومده دیگه از او ن شرریه شیطون هیچی نمونده ...خودمو با بیرون موندن از خونه سر گرم میکنم و بیشتر با دوستان بیرون میرم تا کسی به این رخوت و سستی من پی نبره ...اینم از درد دل من اونم درست بعد از عید ...معمولا آدما بعد از تعطیلات عید تا مدتی اون شادابی و سرزندگی رو دارن اما من درست روز بعد از تعطیلات تمام غم و غصه ها اومدن سراغم تا نزارن واسه یه روزم که شده بیشتر خوشحال باشم

شاید یه روز تمام اتفاقایی که واسم افتاده رو اینجا بنویسم اما هیچ وقت دلم نمیخواد با این کارم دوستانم رو ناراحت کنم واسه همینم تا به امروز همیشه از شادیهام نوشته بودم و کمتر غم و غصه رو این جا راو داده بودم.اما امروز نتونستم واسه همینم منو ببخشید.

اما میرسیم به جاهای خوب خوب و اونم تعطیلات نوروز بود که اولش با نامزدی دختر داییم شروع شد و یه مجلس توپ که از ائل تا آخرش بزن و بکوب بود و خدایی پسرای فامیل روی ما دختر ها رو کم کردن. ما هر نیم ساعت چند دقیقه ای استراحت میکردیم اما اونا همچنان به کارشون اون وسط ادامه میدادن و میدون دار بودن و خواننده ارکستر هم که میدید اینجوره خوشش میومد و هی آهنگای شاد میزد و میخوند حتی یه جا که گلوش گرفته بود بنده خدا واسه رفع خستگی شروع کرد به زدن آهنگ ای ایران که یهو بچه ها رو به عروس و داماد ایستادن و نظام گرفتن و شروع کردن خوندن که دیدیم همه از این کار ما روده بر شدن و میگن شما یه و قت نشینین یه دیقه ها همش وسط باشین.

خلاصه مجلس باحالی بود و کلی خوش گذشت

بعدشم روز ۶ بود که تصمیم گرفتیم بریم شمال اما چشمتون روز بعد نبینه از تهران تا شمال رو ما ۱۲ ساعته رفتیم توی عمرم من جاده چالوس رو اینجوری ندیده بودم ساعت ۲ بعد از ظهر که راه افتادیم ۲ نیمه شب دم ویلا پیاده شدیم از مرزن آباد تا چالوس حدودا ۳ ساعت طول کشید ...با تمام این اوصاف تازه مامورا ورودی جاده چالوس از دو طرف رو ساعت ۱۱ شب بستن تا این ترافیک از جاده خارج بشه. تمام این بدبختیها وا سه این بود که ساعت ۳ یه مامور به خیال اینکه محور یک طرفه شده به ماشینهایی که میخواستن وارد محور چالوس بشن از مرزن آباد گفته که جاده یک طرفه شده و شما تصور کنین یه قطار ماشین که داره از تهران میاد و میرسه به سیل ماشینای اینطرف چه بلبشویی میشه .اما با همه این اوصاف هوا اونقدر عالی بود که خستگی راه رو فراموش کردیم و بهمون خیلی خوش گذشت مخصوصا که پسر دایی شیطونم هم باهامون اومده بود و نقش فرزند عصای دست منو بازی میکرد و همیشه مواظب من بود

این عکسها رو هم که ملاحظه میکنین از یه ویلاست که میگت در رشت واقع شده البته فک کنم اینم از اون دروغای ۱۳ باشه!!

(سرعت امروز افتضاح بود بقیشو بعدن میزارم )

. 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 13:1 توسط سبا |