تبليغاتX
باد سبا
سلام به همه دوستای گلم خوبین؟

امروز داشتم به سف فکر میکردم و اینکه بالاخره تصمیم خودمو گرفتم که علیرغم کمبود مالی شدید(به من عاجز بی نوا کمک کنید) با همکاران همگام بشم و برم کیش...البته اینم بگم که از همین الان به خودم قول دادم که حتی ۱۰۰۰ تومان ناقابل هم خرج نکنم ...به عبارتی اونجا فقط برم و مغازه ها رو نگاه کنم البته اگه واسه نگاه کردن هم قرار باشه پول بپرداطم با یه عینک آفتابی مشکل و حل میکنم!! به قول مامانم یکی نیست بگه آخه مگه مجبوری بری!!!

منم همین جا اعلام میکنم که مجبور نیستم برم اما خوب میدونم خوش میگذره آخه از وقتی که اومدم اینجا و مشغول کار شدم ه سال یه سفر اینجوری به یه نقطه از ایران رفتیم ....یادش بخیر....بزارین واستون تعریف کنم :

سفر اولمون مشهد بود اگه اشتباه نکنم آذر سال ۸۳   بود خیلی خوش گذشتاولش از اینجا با اتوبوس راه افتادیم که همه همکار بودیم وخانوم وسطای راه فک کنم فردوس بود اومدیم از ماشین پیاده شیم منم که تا حالا با اتوبوس سفر نرفته بودم و نمیدونستم پله هاش کوچیکه داشتم پیاده میشدم که یهو دیدم ای بابا بین زمین و آسمون معلق موندم و با سر محکم اومدم زمین .....زانوم که حسابی داغون شد سرم هم یه سوراخ کوچولو توش افتاد!! و ساق پام هم که زخم شد و غشای روی ماهیچه پاره شد ...خلاصه با همون اتوبوس نصفه شبی  منو  بردن اورژانس و دکتر سرمو شستشو داد و بعدم پانسمان کرد و گفت میتونید برید ...خلاصه من رفتم سوار ماشین شدم و یه خانوم بود که از بازنشسته ها بود تا اومدم بالا یه قاشق نمک گذاشت دهنم بعدم گفت بترکه چشم حسود ....از این کارش کلی خندم گرفته بود بهم گفت امروز خیلی خوشگل شدی چشم خوردی مواظب خودت باش!! منم گفتم چشم!

صبح زود هم رسیدیم مشهد بعد از اینکه توی هتل جابجا شدیم  من زودی باند سرمو باز کردم و شال کلاه کردیم به سمت کوه سنگی .....از اونجایی که من کفش اسپورت همراهم نبود تصور کنین با زانوی زخمی و ساق پای ورم کردا چه جوری من از پله های کوه سنگی رفتم بالا!انگار نه انگار که من پام زخمیه و باید مراعات کنم!! هنوزم که هنوزه ساق پام خوب نشده دکتر میگه باید عمل کنی اما من میگم که هنوز مشکلی ندارم باهاش! خلاصه خیلی چشم سفیدم خودمم میدونم اما چیکار کنم اگه شیطونی نکنم افسردگی میگیرم!

یادمه روز دوم با بچه ها ۵ نفر شدیم منو بهار و الهام فاطی و مهدیه یه ماشین کرایه کردیم رفتیم شاندیز راننده یه پسر بود که ما تا بریم و برگردیم کشتیمش بس که اذیتش کردیم هی میگفتیم آقا نوار بزار آقا صداشو زیاد کن ...اینجا نگه دار اونجا تند برو اینجا یواش برو ...اون بیچاره هم صداش در نمیومد!!اونجا هم یه هاپو خوشگل دیدم و زودب بقلش کردم و باهاش عکس گرفتم ..خیلی ناز بود...خلاصه اولین سفرمون  بود و خیلی خوش گذشت.... یادم باشه چن تا از عکساشو واستون بزارم اگه مونده باشه چیزی از اون عکسا!!

دومین سفر رفتیم شیراز ....

آخ دیرم شد.......... بقیه سفر و فردا تعریف میکنم

بای بای

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/25ساعت 14:10 توسط سبا |

 

خوب الان دارم از جلسه تصمیم گیری برا سفر میام ! ایندفعه بین قشم و کیش و مشهد قرعه به نام کیش افتاد! هر جقدر من واسه قشم تبلیغ کردم که بابا به قشم رای بدین من همتونو شام مهمون میکنم اونجا ، به گوششون نرفت که نرفت!هر چی گفتم بابا میریم قشم از اونجا با لنج میریم بندر بعد میریم درگهان، گچین و... هیچکی گوش ندادهمشون میخواستن برن کیش! اه اه اه  ....حالا مجبورم برم کیش! توفیق اجباری دیدن این جزیره نصیبم شد!! البته هنوز تصمیم نگرفتم که واقعا برم یا نه اما خوب تا شنبه باید فکرامو بکنم !!

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت 13:53 توسط سبا |

یه خبر خوب ..بالاخره قفل مسافرت امسال خانومهای همکار شکسته شد و دودلیها از اینکه دولت جدید مسافرت خانومها که هدیه روز زن به اونهاست رو تعطیل کنه تموم شد و قراره که یه مسافرت ۴ روزه بریم.

اول صحبت از اصفهان بود من که حدود ۵ ماه پیش ۲ هفته اصفهان بودم حسابی حالم گرفته شد! اما خدا رو شکر خانوما به این نتیجه رسیدن که هوا سرده و بریم به یه منطقه گرمسیر که شورای خانوما بندر رو پیشنهاد کرد و همه موافقت کردن ...از اونجا که من تا حالا بندر نرفتم خیلی خوشحال شدم ...هم واسه اینکه بعد از ۲۶ سال میتونم برم و دریای جنوب رو ببینم  و هم واسه اینکه دیداری با دوستانم که توی بندر هستن تازه کنم تا امروز که شنبه هست تاریخ حرکت ما رو ۵ دی گذاشتن اگه مشکل خاصی پیش نیاد روز  سه شنبه ساعت ۵-۴ عصر حرکت میکنیم ...امیدوارم این سفرمون هم مثل باقی سفرها خوش بگذزه...

بعد از تحریر:

اه اه اه اه......الان  دارم از جلسه هماهنگی میام ! بعد از چند بار بررسی و تجزیه و تحلیل بین سفر به اصفهان و کیش و بندر و مشهد....اولویت اول به کیش رسید دوم بندر ... که توی این اوضاع و احوال و با این سقوطهای پی در پی هواپیماها من فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه باشه و بخوان که سر همه خانومها رو زیر آب کنن!! من که کیش برو نیستم ! اگه بردن بندر میرم در غیر اینصورت میمونم  و کارامو انجام میدم

تازه گفتن که اگه میخوای بری باید تیپت همون تیپ شرکت باشه یعنی مانتو بلند گشاد و شلوار که اونم باید گشاد باشه به همراه مقنعه ...شال و روسری و مانتو کوتاه و ... ممنوع!! اینم از برکات دولت جدید !!تازشم گفتن اگه میخواین مدیر بشین معاون بشین باید توی مهمونیاو توی خونه و توی جشنها   خلاصه توی محفل خصوصیتونم رعایت کنین!!! یعنی دخالت در امور شخصی ....... تا کی میخوان آقا بالا سر ما باشن خدا میدونه

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/09/18ساعت 10:15 توسط سبا |

سلام  به همه دوستای گلم

بالاخره اولین برف توی پاییز شروع به باریدن کرد  از عصر شروع شد و تا نیمه های شب ادامه داشت ...منظره خیلی زیبا بود  دوست داشتم میتونستم توی اون برف برم بیرو و قدم بزنم اما دریغ که نشد آخه مهمون داشتم .....اشکال نداره حتما دفعه آینده(اگه در کار باشه) این کارو انجام میدم

کم مونده بود یه ماموریت خوشگل برم زنجان اما به علت دستور هیئت مدیره و مدیر عامل هر کارشناس در سل یک بار میتونه دوره آموزشی خارج از استان بره اونوقت من نتونستم برم ....حالا یکی نیست بگه وقتی فلان معاونتون میخوان  تشریف ببرن شیراز چون کمرشون درد میگیره با هواپیما میرن تهران بعد از اونجا دوباره با هواپیما میرن شیراز ...در صورتی که با ماشین فقط ۶-۵ ساعت راه تا شیراز داریم از اینجا!!! اونوقت میان واسه کم کردن هزینه ها دوره های آموزشی مفید رو جلوشو میگیرن!! من که نمیدونم دیگه چی بگم ...تو خود حدیث مفصل بخوان!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/09/15ساعت 6:27 توسط سبا |

سلام بچه ها ...حال و احوالتون که خوبه؟با این هوای عالی و بارون قشنگ که داره از آسمون نرم نرمک میاد چیکار میکنید؟

میدونین امروز صبح که از خواب بیدار شدم دوست داشتم یه پیاده روی حسابی بکنم آخه هوا  یه ورایی از او ن هواهای ۲ نفره بود ...جای  عشقم خالی بود که با هم بریم زیر بارش آروم سرما ریزه قدم بزنیم   کس دیگه هم که پایه نبود  بخواد تو این هوای یه ذره سرد پیاده روی کنه؟!! خوب نتیجه چی میشه ؟؟نتیجه این شد که ماشین رو روشن کردم و اومدم شرکت وقتی کارتم رو زدم یه همکار خیلی باحال گفت که حالشو داری پیاده بریم تا خونه من ...دیشب کیک پختم فراموش کردم بیارم!منم که طالب...پاشنه رو ور کشیدم و راه افتادیم به سمت خونه ...هر کی مارو میدید از تو ماشین یه نگاه عاقل اندر سفیه به ما دو تا میکرد و میگفت کجا تو این سرما(چقدر این آدما نازک نارنجی شدن به خدا!!)بعدو گاز ماشین و میگرفتن و می رفتن ما هم خوشحال و خندان رفتیم خونه کیک و برداشتیم و برگشتیم ...خیلی به قول این جوون جغله ها بهمون فاز داد ...خدا نصیب شما هم بکنه.......

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06ساعت 6:40 توسط سبا |