تبليغاتX
باد سبا
از وقتی که سر کار اومدمهمیشه سعی کردم هیچوقت کارم زمین نمونه.همیشه سر وقت و به بهترین وجه اونو انجام بدم.چون دارم بابت این کار حقوق میگیرم و وظیفه من ایجاب میکنه که هر کاری که بهم ارجاع میشه انجام بدم! اما این خصوصیت باعث شده که کارهای دیگران رو هم روی دوش من بزارن  و من هم به خاطر اون وجدان کاری (کاشکی که نداشتم این وجدان رو) اون کارها رو هم انجام میدم...واین باعث شده که همیشه شرکت باشم جمعه و شنبه ، ساعت کاری معنی نداره و الان بعد از ۳ سال میبینم روز به روز داره بدتر میشه واسه همینم از اول سال دنبال جابجاییم و الان ۱ ماه که میخوام مدیر عامل رو ببینم و هیچوقتم موفق نمیشم! حالا شما ببینین اون ارباب رجوع بینوا چی میکشه! من که کارمندشم نمیتونم ببینم ایشون رو وای به حال اونا!!

امروز اگه خدا بخواد ساعت ۳ وقت دارم ببینم ایشون رو! واسم دعا کنین توی کارم موفق بشم و بتونم جابجا بشم

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/30ساعت 8:43 توسط سبا |

 آدما بعضی وقتها به تنها چیزی که فکر نمیکنن اینه که ممکنه یه مشکل که واسه کسی پیش اومده هیچوقت واسه خودشون به وجود نمیاد و واسه همینم حس نوع دوستی و کمک به هم نع رو فراموش میکنن و فقط و فقط به خودشون فکر میکنن غافل از اینکه این مشکل مثل سایه دنبالشونه مثل سر گذشت این خانواده ! بخونین و نظر بدین:
سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت: «پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم. دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»
 
والدين او در پاسخ گفتند: ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.
 
پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»
 
والدين گفتند: پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.
 
پسر گفت نه  من می خواهم او با ما زندگی کند.»
 
والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.
 
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است که مشكوك به خودكشي مي باشد. پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند. آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت.
+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/21ساعت 7:26 توسط سبا |

سلام بچه ها خوبین؟؟یه مدت من ننوشتم از دست نوشته هام راحت بودین.امروز دوباره اومدم!با یه حرفای تازه

دیروز واسه اولین بار پام به دادگاه انقلاب اسلامی رسید نه فکرای بد نکنین من دختر خوبیم به خدا!!! واسه شکایت از دست یه مزاحم تلفنی مجبور شدم برم دادگاه شکایت کنم! اول که میخواستم وارد ساختمون دادگاه بشم ۲ نفر عینهو عزرائیل جلومو گرفتن یه نگاه به سر تا پام کردن و گفتن خانوم موبایل داری منم گفتم بله ! گفتن پس تحویل او افسر نگهبان بده ! گفتم چشم! بعد گفتن کیفتو باز کن ! کیفمو گشتن و از شانس کچل من یه CD داریوش 84 بود که روی جلدشم قشنگ با ماژیک قرمز نوشته بود داریوش84 خانومه گفت این چیه منم خندم گرفت گفتم مجازه!! یه دفعه اخم کرد گفت که خانوم میخوای بدم بازداشتت کنم! گفتم خانوم جان مگه من چی گفتم آخه !! شما که خودتون میبینین روش نوشته ذیگه چرا سوال میکنین !! گفت پررویی نکن برو بندازش بیرون بعد بیا برو داخل!!(من نمیدونم چرا نمیشد با CD داریوش داخل دادگاه شد الله و اعلم!) گفتم چشم!رفتم گذاشتمش تو ماشینو برگشتم! یه دفعه اون یکی خانومه گفت که مانتوت کوتاه نمیتونی بری تو باید چادر بپوشی!! گفتم خانوم 10 دقیقه پیش چشماتون کجا بود که بگین مانتوت کوتاه که من یه خاکی توی سرم بریزم! (در ضمن باید من عرض کنم که مانتوی من دقیقا یه وجب زیر زانوم بود! حالا اگه این مانتو کوتاه به من بگین بقیه مانتوها اسمشون چیه؟!!)خلاصه گفتم خانوم من خودم کارمندم الانم دارم از محل کارم میام اینم لباس کارمه پس نمیتونه مشکل داشته باشه! و در ثانی من حالم از چادر بهم میخوره و اصلا چادر هم ندارم!و نمیپوشم به هیچوجه من حتی زیارت هم نمیرم چون باید چادر بپوشی!!

خلاصه بعد از کلی فک زدن راضی شدن که من برم داخل واسه طرح شکایت!

حالا شما بگین آخه این چه قانونیه!اینجا توی بعضی بیمارستانها هم که میخوای بری دم در بهت چادر میدن میگن بپوش! بعد همی پرستارا هم چادر سرشونه! آخه شما بگین این بیمارستان چه قدر میتونه ناقل بیماری باشه!!!

اینم از ماجرای دیروز ما!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/17ساعت 7:21 توسط سبا |


 
نمای اول
ارديبهشت داغ تهران، اتوبوس خط تجريش-انقلاب...ناگهان زنی با اين هيبت و هيات سوار
اتوبوس می شود، مقعنه اش را به دست گرفته و نگاههای شگفت زده مردم به خودش  را رصد
 می کند!
نمای دوم!
عکس گرفتن از اين صحنه واقعا مشکل بود، چون هنوز از فمينيست بودن يا مجنون بودن مشاراليها اطلاعی در دست نبود و ممکن بود هر آن به سمت من و دوربين حمله ور شود، ولی با موفقيت عکاسی شد و بعد از شليک ! دوربين سالم به پايگاه خود بازگشت.
 
در خیابان
وی با خونسردی از اتوبوس پياده شد...در حالی که هنوز نفهميده بودم و هنوز هم نمی دانم  که 
اين خانم حالت طبيعی داشت و می خواست اعتراض سياسی بکند يا هوای داغ و...کار خودش
 را کرده بود،‌نظر شما چيه؟
+ نوشته شده در شنبه 1385/03/13ساعت 7:28 توسط سبا |

بدون شرح

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/09ساعت 13:2 توسط سبا |

آموخته ام که

آموخته ام که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است.

آموخته ام که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.

آموخته ام که پول شخصيت نمي خرد.

آموخته ام که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند.

آموخته ام که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم ميتوانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم.

آموخته ام که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.

آموخته ام که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان.

آموخته ام که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد.

آموخته ام که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم.

آموخته ام که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.

آموخته ام که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد.


 آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.

آموخته ام که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد.


 آموخته ام که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم.

آموخته ام که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد.

آموخته ام که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم.


آموخته ام که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد.

آموخته ام که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم .

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/03/09ساعت 7:13 توسط سبا |

سلام

خاطرات سفر یه روزنامه نگار آمریکایی به ایران رو میتونید توی این(کلیک کنین) وبلاگ بخونین

توصیه میکنم حتما بهش سر بزنین و ببینیند واقعا ما به کجا رسیدیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/03/08ساعت 7:55 توسط سبا |

سلام

 
شايد اين خبر براي بعضي از دوستان تكراري باشه. ولي بعضي وقتها تكرار يه مطلب خيلي هم بد نيست!
مي خوام به اين بهانه و بدون تعصب خاصي ؛ اينو بگم كه اگر الآن اين خانوم توي ايران خودمون بود ؛ معلوم نبود كه پاش به استاديوم آزادي برسه. چه برسه به فضاي لايتناهي...!
 
 
 
نخستين فضانورد ايراني ، يک زن است :    
 

انوشه انصاري ،به عنوان نخستين فضانورد ايراني سال آينده با يک موشک روسي بعنوان گردشگر فضايي به فضا فرستاده مي شود. خانم انصاري نخستين زن گردشگر فضايي نيز به شمار مي آيد.

انوشه انصاري ،به عنوان نخستين فضانورد ايراني سال آينده با يک موشک روسي بعنوان گردشگر فضايي به فضا فرستاده مي شود.

خانم انصاري مي گويد : "کاوش فضا جزء آرزوهاي کودکي من بود که حالا برايم قابل لمس شده است."

شرکت بين المللي فضايي Adventures اعلام کرد:آزمايشات پزشکي نشان مي دهد ؛خانم انوشه انصاري براي سفر به فضا هيچ مشکلي ندارد و بزودي تمرينات آماده سازي براي اعزام به فضا را آغاز مي کند . انوشه انصاري ،بنيانگذار جايزه 10ميليون دلاري انصاري-ايکس نيز هست که با هدف ايجاد رقابت بين نخبه ترين متخصصان فضايي دنيا و در راستاي تشويق توريسم فضايي بنيان گذاشته شده است .
انوشه انصاري در سال ۱۹۶۷ در تهران به دنيا آمد. وي در سن ۱۶ سالگي به تنهايي ايران را ترک کرد و زندگيش را با عمه‌اش در ويرجينياي شمالي آمريکا آغاز کرد و سپس در دانشگاه George Mason به تحصيل در رشته‌ مهندسي برق و کامپيوتر مشغول شد. او مدرک کارشناسي ارشدش را در حالي که به طور تمام‌وقت در MCI کار مي‌کرد، از دانشگاه George Washington دريافت کرد.
پس از ازدواج با مشارکت همسرش، حميد انصاري، شرکت Telecom Technologies Inc را در سال ۱۹۹۳ در تگزاس بنيان‌ گذارد. اين شرکت که در حوزه‌‌ وسايل مخابراتي متمرکز بود، به زودي موفقيت‌هاي بزرگي کسب کرد و درآمدش در سال ۱۹۹۹ به ۲۵.۵ ميليون دلار رسيد. در سال ۲۰۰۰، پس از دريافت جايزه‌ برتري در کارآفريني (Entrepreneurial Excellence Award)، عکس انوشه انصاري بر روي جلد Working Women ظاهر شد.علاوه بر اين، Ernst and Young در سال ۱۹۹۹ او را به عنوان کارآفرين سال شناختند. در سال ۲۰۰۲، مجله‌ Fortune نام او را در ميان «برترين ۴۰ نفر زير سن ۴۰ سال» گذاشت که به معرفي جوانان موفق در آمريکا اختصاص دارد.

در سال ۲۰۰۲، مجله‌ Fortune نام او را در ميان «برترين ۴۰ نفر زير سن ۴۰ سال» گذاشت که به معرفي جوانان موفق در آمريکا اختصاص دارد.

 انوشه انصاري به دليل علاقه به فضانوردي،جايزه ۱۰ ميليون انصاري-ايکس را به اولين فضاپيماي خصوصي (تجاري) که به ارتفاع ۱۰۰ کيلومتر برسد، و بتواند اين کار را در عرض دو هفته دوباره تکرار کند، اهدا کرد. همان‌طور که تصور مي‌شد، اين جايزه شرکت‌هاي خصوصي زيادي را تشويق به سرمايه‌گذاري در توريسم فضايي کرد.
۲۴ تيم از ۷ کشور، در اين رقابت شرکت کرده و پروازهاي آزمايشي خود را در تابستان سال گذشته آغاز کردند، و اولين مجموعه از پروازها از اواخر شهريور 1384  خيامي آغاز شد. برنده جايزه انصاري-ايکس فضاپيماي SpaceShipOne بود، که با پروازهاي موفقش 7 و 12 مهرماه 1384 در مسابقه برنده شد. SpaceShipOne در روز 12 مهرماه 1384 به ارتفاع بيش از ۱۰۹ کيلومتر از سطح دريا رسيد، و به سلامت به محل فرودش در صحراي Mojave در کاليفرنيا بازگشت.

برنده جايزه انصاري-ايکس فضاپيماي SpaceShipOne بود،

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/03ساعت 7:33 توسط سبا |