سلام بچه ها خوبین؟؟ امسال هم با همه خوبیها و بدیها ُسختیها مشکلات و خوشیهاش داره تموم میشه وکم کم بوی خوش بهار میاد امیدوارم که در این سال جدید همتون شادو خندان باشین هیچوقت روی غم و غصه رو نبینین و به همه آرزوهاتون برسین
امسال هنگام تحویل سال نو سر سفره هفت سین من رو هم یاد کنید و واسم دعا کنید

+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/28ساعت 9:39 توسط سبا
|
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
و آقا 92 ساله شد! 
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/12/25ساعت 11:49 توسط سبا
|
اولين سرود ملي
اولین سرود ملی ایران مربوط به دوره قاجار ساخته موسیو لومر فرانسوی (موسیقیدان نظامي اعزامی به ایران دردوره قاجار ، این سرود برای پیانو نوشته شده و يکبار بھنگام ورود مظفرالدین شاه قاجار و در حضور وي در پاریس اجرا گردید و اجرای آن توسط ارکسترملل اولین اجرای رسمی وارکسترال آن است كه به پیشنھاد رھبر ارکستر در دوره حاضر ترانه ای برای آن توسط بیژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در ١٠ و ١١ مھرماه ٨۴ درتالار وحدت اجرا گردید.

نام جاوید وطن صبح امید وطن جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من شور و سرمستی من جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم که هماواز تو منم همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم
بشنو سوز سخنم که نواگر این چمنم همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم
{همه با یک نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان} (2)
همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ایران جوان (3)
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/12/25ساعت 7:21 توسط سبا
|
ایرانی باید بداند که پیش از حمله تازیان بیابان گرد به ایران در ۱۴۰۰ سال پیش دارای فرهنگ و آئین پرفروغی بوده و تاریخ هجری (۱۳۸۵ هجری تازی) شایسته ایرانی نیست. معمولاً کشورها و ملتها تاریخی را مبداء قرار میدهند که به آن فخر و مباهات میکنند و به آن می بالند؛ ولی آیا فرار مشتی تازی راهزن بیابانگرد از گوشه ای از بیابانهای عربستان به گوشه ای دیگر رخدادی است که باید مایه افتخار ایرانیان باشد?
ایرانی باید بداند که با بکار بردن این تاریخ (۱۳۸۵ هجری) غیر مستقیم به تازیان و تازی پرستان در قبولاندن اینکه ایرانی پیش از اسلام تاریخ پر افتخاری نداشته و اصلاً ایرانی آدم نبوده همراهی میکند.
برای اعراب بیابان گرد ۱۴۰۰ سال پیش که در تاریخ مدنییت قدر و اعتباری نداشته اند و چیزی جز کشتار و چپاول و راهزنی نمیشناختند و طوایف پیشرفته آنها خود را به دولت ایران و روم نزدیک ساخته بودند و نزدیکی به دربار کسرا و روم را مایه مباهات خود میدانستند، تعجب آور نیست که اینان تاریخ هجری را مایه افتخار خود بدانند؛ چرا که تا آنزمان مبداء تاریخی درستی جز عام الفیل نداشتند. پس از راه بالیدن به خویش که شجاعت کرده و به محمد پیوستند و و قبیه بزرگ چون اوس و خزرج محمد را تحت حمایت و پناه خود گرفتند، هجرت را مبداء تاریخ خود قرار دادند.
- ولی آیا تاریخی پرفروغتر و زیباتر و بیاد ماندنی تر در گذشته ایران پیدا نمیشود؟
- آیا این تاریخی نیست که یادآور شکست فاجعه آمیز سپاه و مردم ایران و تاراج شدن دارائیشان بدست تازیان است؟
- آیا این تاریخی نیست که یادآور قلع وقمع و کشتار بیرحمانه صدها هزار زن و مرد و پیر و جوان دلاور ایرانی است که بجرم دست نکشیدن از آیین پاک گفتارنیک، پندارنیک، کردارنیک در نهاوند، استخر (شیراز)، ری، فارس، مازندران، خراسان و... مانند گوسفندان سربریده شدند و سپس از بازماندگان آنان جزیه (باج) گرفته شد؟
- آیا این تاریخی نیست که زنان و دختران ایرانی به کنیزی گرفته شدند و برادران و شوهرانشان را کشتند و به آنها تجاوز کردند و دست آخر در بازارهای مدینه و مکه فروخته شدند؟
- آیا این تاریخ به آتش کشیده شدن و از بین رفتن کتابخانه ها و مراکز علمی ایران نیست؟
آیا این بر ایرانی شایسته تر نیست که تاریخ تشکیل اولین قانون مدون کشورش بدست کوروش، بنیانگذار اولین پیش نویس اعلامیه حقوق بشر در جهان را که بیش از ۲۵۶۰ سال از آن میگذرد را بعنوان مبداء تاریخ خویش انتخاب کند؟؟؟
***********
سال و روزهای هفته در سالنامه ایرانی
هم میهنان گرامیم توجه داشته باشند که هنگام يورش وحشيانه تازيان عربستان به
ايران، سالنامه ايرانی ۱۱۸۰ بوده که دوباره به صفر تبديل ميشود، که از آنزمان
تا کنون نزديک به ۱۴۰۰ سال ميگذرد؛ بنابر اين تفاوت سالنامه پارسی
با هجری تازی ۱۱۸۰ + سال است.
کیوان شیدآريايی شنبه
مهرشیدآريايی یک شنبه
مه شیدآريايی دوشنبه
بهرام شیدآريايی سه شنبه
تیر شیدآريايی چهارشنبه
اورمرزشیدآريايی پنج شنبه
ناهید شیدآريايی جمعه
یاد باد آن روزگارانی که این دوران نبود/دور، دور ناکسان و ناجوانمردان نبود/
هر کجا می رفتی از پاکی نشان می یافتیم/مردمان را لکه های ننگ بر دامان نبود/
اینقدر نیرنگباز و نانجیب و بد گوهر/و این همه گول و ذلیل و ابله و نادان نبود /
تا که خشمی شعله ور میشد جهان را می گداخت/بندیان خشمگین را بر جگر دندان نبود /
هیچ دژخیم از قصاوت بهره تا این حد نداشت/بی گناهان را به دار آویختن آسان نبود /
زخم ها را مرحمی بود و به شبها همدمی/شام تنهائی دراز و درد بی درمان نبود/
هر کسی مردانه می آمد به میدان نبرد/بر فراز نیزه های این و آن قرآن نبود /
مردم دیندار و با ایمان به خلوت می شدند/با فریبِ دین و ایمان این همه دکان نبود/
اقتدا می کرد هر کس بر دل بیدار خویش/مَُفتیان را مفت خواری تا بدین میزان نبود/
راستی را آشکارا میتوانستند دید/در پس هر پرده، ردپائی از شیطان نبود/
بود آباد سراسر سرزمین آریا/هر طرف آشفته گی و وضع بی سامان نبود/
در میان مرز می جستند استقلال را/مرزبندی بهر بر پا کردن زندان نبود/
مردم ایران به پاکی شهره بودند و شریف/اینهمه نامردمی در برخی از ایشان نبود /
مرد و زن را چشم و گوشی باز بود و دانشی/خلق همچو گله دنباله روی چوپان نبود/
امتیاز برتری را آدم ممتاز داشت/هر کسی که می رسید از راه، او سلطان نبود/
نام ایران افتخاری بود بر ایرانیان/هیچ دولت مایهِ بدنامی ایران نبود /
نام ایران لرزه بر اندام دنیا می فکند/دست و پای ما ز حول اجنبی لرزان نبود/
یاد باد آن روزگارانی که ایران دوستان /در وطن بودند و ایشان را غم هجران نبود.
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/12/22ساعت 7:28 توسط سبا
|
+
نوشته شده در چهارشنبه
1384/12/17ساعت 10:13 توسط سبا
|
راستی یه خبر جدید : روز شنبه تیم پینگ پونگ بانوان کرمان(به اتفاق من) تونست در مسابقات کشوری به مقام ۴ دست پیدا کنه تیمهای برتر عبارت بودند از:
۱- تهران ۲- اصفهان ۳- مرکزی ۴- کرمان که این نتیجه تا بحال بی سابقه بوده!!!
تبریک میگم به خودم و برو بچه های تیممون.


+
نوشته شده در سه شنبه
1384/12/16ساعت 9:25 توسط سبا
|
خب مثل اینکه این روزا نمیتونم نوشتن رو ادامه بدم!

اگه گفتین چرا؟!!!
آخه رییسم جریمم کرده!
گفته چون واسه کارآموزا سخت نگرفتی که کارشونو تموم کنن حالا جریمت اینه که خودت تمومش کنی
واسه همینم چند روزی نمی تونم بنویسم
این عکسم ببینین و نظراتتونم حتما بگین

+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 8:56 توسط سبا
|
این متن جالب رو حیفم اومد تو وبلاگم نذارم!!:

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند.
توي بساطش همه چيز بود:غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را.
شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت:من كاري با كسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت:البته تو با اينها فرق ميكني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند.
از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.
ساعتها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبهاي عبادت افتاد كه لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم:بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.
به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشتهام.
تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.
آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشكهايم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.
و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/12/04ساعت 8:44 توسط سبا
|
به اونحا رسیدیم که بازم تو دانشگاه دست از شیطنتهامون برنداشتیم و یه گرو ۴ نفره شدیم که میگفتیم به خودمون دالتونها!!
که منم به ترتیتب که بخواهیم حساب کنیم میشدم جو کوچیکه
که به عبارتی سر دسته باند هم بود!

خلاصه بگم کاری نبود که توش سرو کله من پیدا نشه!یکی از هم کلاسیها که طبع شاعری هم داشت یه شعر در وصف ورودیهای ۷۷ گفته بود که هر بیتش مربوط میشد به یکی از بچه های ورودی۷۷ .وواسه منم این بیت رو گفته بود :
شراره پرتحرک و بازیگوش ..... همه جا سرک میکشه مثل یک موش!!
خلاصه روزای خوبیو توی دانشکده داشتیم وبا تمام سختیها و افتادن بعضی دروس و تقلب سر امتحانات و خلاصه ۱۰۰۱ کار عجیب و غریب مثل تشکیل انجمن علمی برق! تشکیل هسته رباتیک! به همت برو بچه های دانشکده و ... این دوران خوشم به سال ۸۱ تموم شد و یه دوره جدید دیگه که اونم پیدا کردن کار بود شروع شد!
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/12/04ساعت 8:17 توسط سبا
|
خوب به اونجا رسیدیم که این زلزله ثبت نام دانشگاهشو تموم کرد

و شد پلاک لیزری

!آماده شد واسه ترم جدید ..دفتراشو خط کشی کرد کیف و مداد قرمز و خودکار و پاک کنشم خریدو روز اول مدرسه(دانشگاه )رفت به سمت اولین کلاس!

اما از بخت بد نمیدونست هفته اول دانشگاه هیچ کلاسی تشکیل نمیشه

هی هرروز میرفت و کلاساش تشکیل نمیشد!آخرش نا امید شد و فهمید که نه بابا دانشگاهم همچین آش دهن سوزی نیست که قبلا فکرشو میکرد!
این شد که بچه مثبتیشو گذاشت کنارو شد دوباره همون آتیشپاره قبلی !
یادمه اون زمانا بحث دوم خردادیها داغ داغ بود وواسه خودشون جلال و جبروتی داشتن!
من هم که یه دوم خردادی ۲ آتیشه بودم واون زمان حسابی تو کارهای انجمن اسلامی فعالیت میکردم سال ۷۹ بود که میخواستن سالروز ۲خرداد رو جشن بگیرن اما هیچ کس جرات نمیکرد مجری این برنامه بشه حتی چندتا مجری هم از صدا و سیما دعوت کردن اما اوناهم ترسیدن واسه اجرا بیان!
این شد که به من که چند تا سابقه مجریگری هم داشتم توی یه سری برنامه های خاص گفتن قبول کن! منم که سرم درد میکرد واسه کار پردردسر قبول کردم
(عجب جراتی داشتما خودمونیم)
خلاصه بگم اون بالا یه آتیشی سوزوندم که نگو و نپرس! یادمه یه سری شعارها اون بالا داد میزدم که الان که فکر میکنم میبینم خوبه منو نبردن اونجا که عرب نی انداخت!
اما الان دیگه تو کار سیاست نیستم و گذاشتمش کنار!به من چه کی میاد کی میره!فقط یکی بیاد حقوق ما کارمندارو زیاد کنه
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/12/02ساعت 8:2 توسط سبا
|
سلام .

این چشم ما هم شده باعث درد سر!
واسه یه دونه ی کوچولو جیگر منو در آورده !
هی میرم عمل میکنم دوباره در میاد بیرون ! آخرش مجبور میشم برم چشممو در بیارم !
بشم موشه دایان دوم
آخه آدمی که امروز چشم عمل میکنه فرداش میاد سر کار! آخه من از دست خودم چیکار کنم !
بهتره کمتر به این مانیتور نگاه کنم ناسلامتی مریضما!!!
+
نوشته شده در دوشنبه
1384/12/01ساعت 8:58 توسط سبا
|