تبليغاتX
باد سبا
سلام .والنتاین همتون مبارک!

 

یه دوست دارم که میگه واقعا ضایعه که آدم والنتاین تنها باشه!هدیه رو دستش باد کنه!! منم میگم چاره ای نیست باید ساخت!نظر شما چیه؟

خوب داشتم می گفتم روز ثبت نام شدو من و مامانم و بابام  کفش آهنین پوشیدیمو رفتیم واسه ثبت نام!زمان ما هم هنوز ثبت نام الکترونیکی نبود و باید ثبت نام سنتی انجام میشد ! چطوری ؟؟ الان میگم٬ اول باید میرفتیم ساختمون کتابخانه اونجا پوشه و مدارک ثبت نام رو دریافت می کردیم اونم بعد از ایستادن توی یک صف خدا کیلومتری بعد باید می رفتیم طبقه ۳ دانشکده فنی بخش برق و اونجا دروس ترم اول رو توی فرم مخصوص می نوشتن،که خموما هم دروس پیش دانشگاهی بود دانشگاه آزاد اصلا به فکر شهریه نبودا یه وقت فکرای بد نکنید می خواست سطح علمی دانشگاه رو بالا ببره .درسای من از این قرار بود ریاضی ۱ .زبان عمومی .معارف ۱ .فیزیک پیش دانشگاهی و زبان فارسی پیش دانشگاهی

از بس من به زبان فارسی علاقه داشتم نمی تونستم دوریشو تحمل کنم پیش خوردما یه وقت فکر نکنین من درصدم ۲۰ بودهههه!

بعدشم واسه هر کدوم از این درسا باید میرفتیم دانشکده خودشون برنامه کلاسیو یادداشت میکردیم گروهمونو انتخاب می کردیم .فیزیک دانشکده فنی بود! ریاضی دانشکده معماریمعارف و فارسی دانشکده ادبیات .زبان دانشکده تربیت معلم .هر کدوم هم یه طرف دانشگاه! بعد از اینکه این کارا رو انجام می دادیم تازه مصیبت شروع میشد! واسه هر درس باید میرفتیم جای مخصوصشو پیدا میکردیم یعنی یه پنجره که اونطرفش چند تا سال بالایی نشسته بودن و گروهبندی میکردن و روی برگه ثبت نامت مهر میزدن که گروهبندی شد! حالا  فرض کنید واسه هر درس باید ۱ ساعت تو صف گروهبندی معطل میشدی! ۵ تا درس داشتی میشد ۵ ساعت! ۳ ساعت هم که توصف دریافت فرم مونده بودی! روی هم می شد ۸ ساعت! اگه از ساعت ۸ صبح کارتو شروع کرده بودی ساعت ۴ عصر تازه گروهبندیت تموم میشد .تازه اگه واسه پیدا کردنه دانشکده ها و اون پنجره های کذایی حیرون نمیشدی! روز اول من فقط تونستم با سرعت عملی که به خرج دادم گروهبندیمو تموم کنم

روز بعد صبح ساعت ۸ ایندفعه بابا گفت من نمیام  آخه خسته شده بود بنده خدا! منو مامان رفتیم واسه ادامه کار. کجا؟؟!  طبقه سوم کتابخونه ۲ تا کامپیوتر(ببخشید رایانه) گذاشته بودن واسه گرفتن شهریه اونم از خیل عظیم ثبت نام کننده ها! اونجا چند تا فرم هم می دادن که باید پر میکردیم 

 

یکیش مربوط به قوانین اسلامی بود به این قرار: هر گونه صحبت بین عناصر ذکور و اناث به هر دلیل ممنوع همسر با همسر در محیط دانشگاه حق صحبت نداره مانتو کوتاه کمر دار رنگ روشن ممنوع !کفش پاشنه دار ممنوع ! جوراب نازک ممنوع! بلوز مارک دار آستین کوتاه ممنوع! استفاده از وسایل زینتی ممنوع و................. خوب چاره ای نبود باید امضا می کردیم!

 

 بعد از حدود ۵-۴ ساعت قپفیش بانکیتو می دادن دستت و میگفتن برو بانک ملی شعبه دانشکاه وشهریتو واریز کن به حساب دانشگاه! اما توی بانکم همین خبر بود ۲ باجه دریافت وجه واسه این همه دانشجو!!۱ خلاصه ساعت ۴ غصر دوباره کارت تموم می شد و خسته مونده میرفتی خونه

+ نوشته شده در چهارشنبه 1384/11/26ساعت 8:19 توسط سبا |

خوب به اونجا رسیدیم که این زلزله مرحله اول کنکور رو قبول شد !!البته میشه گفت که اینبار شانس بهش رو کرده بود (چون وقت نداشت فرشته ها رو اذیت کنه چون باید به جای مامانش خونه داری میکرد) بعد از انتخاب رشته منتظر نتیجه دانشگاه شدیم اواخر شهریور بود که نتایج دانشگاه آزاد اومد و در کمال ناباوری دیدم که بععععععععلهههههههه رشته مهندسی برق دانشگاه آزاد کرمان قبول شدم  کلی خوشحال شده بودم چون اصلآفکرنمی کردم  با وجود سهمیه های مختلف قبول بشیم آخه زمان ما هنوز دانشگاه آزاد اینقد بی درو پیکر نبود که بدون کنکور هم دانشجو بگیره 

بعد از اون منتظر نتایج دانشگاه ملی شدیم که ببینم نتیجه اون چی میشه ....نتایج اومد جالب بود که اونم قبول شده بودم  اما خوب رشته ای که قبول شدم جالب نبود کاردانی علمی کاربردی نرم افزار کامپیتر دانشگاه وابسته به برنامه و بودجه تهران ...خوب با یک کم سبک سنگین دیدم که دانشگاه که با دانشگاه فرق نداره پس برم سراغ آزاد و برق بخونم .

 خوب روز ثبت نام شد و من هم شادو خندان مانتو شلوار نو پوشیدم و دفترهام رو هم خط کشی کردم و کیفمو انداختم رو کولم و رفتم مدرسه  ام ثبت نام دانشگاه هم واسه خودش داستانی داره!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/24ساعت 8:32 توسط سبا |

سلام .بعد از چند روز تعطیلی مزخرف که معلوم نیست هدف از اینهمه تعطیلی چیه ؟.داشت به خوبی و خوشی تموم میشد که یه دفعه با خبر شدم که یکی که خیلی دوسش دارم پدرشو رو از دست داده من که کاری از دستم واسش بر نمیاد حتی همدردی هم بلد نیستم فقط میگم که امیدوارم بتونه فراموش کنه.

خواهم از گریه دهم خانه به سیلاب امشب........دوستان را خبر از چشم پرآبم مکنید

+ نوشته شده در یکشنبه 1384/11/23ساعت 7:22 توسط سبا |

یه خبر جدید امروز به علت شرکت در مسابقات دهه مبارک.... و کسب مقام نایب قهرمانی دررشته پینگ-پونگ بانوان استان به اینجانب هدیه ای رو به رسم یاد بود تقدیم کردن که همینجا به خودم تبریک میگم

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/18ساعت 13:23 توسط سبا |

خوب........کجا بودیم؟!!.........آهان یادم اومد اونجا بودیم که من دبستان و بالاخره تموم کردم! رفتم راهنماییاونجا هم دوباره روز از نو روزی از نو !ام ایندفه فرق داشت ...چون اینجا ۱۰-۱۱ تا معلم از دستم عاصی بودن عوض یکی!!!یادمه همون سال اول درست روز سه شنبه ۱۵ بهمن وقتی داشتم ثواب می کردم  یعنی یه دوست نابینا رو از خیابون رد می کردم موقع برگشتن با یه مینی بوستصادف کردم و بیهوش منو بردن بیمارستان!!هیچکس فکر نمیکرد من زنده بمونم آخه بدجوری گیج گاهم خورده بود به مینی بوس و تو کما بودم ! اما از اونجایی که هیچی نمیتونه زلزله رو متوقف کنه من دوباره برگشتم اونم برگشتنی!!! بعد از سه روز که بهوش اومدم دیدم بعلههههههه هر دو تا دستم تا بالای بازو توی گچه و شکسته !!! سرم عینهو طالبی له شده ،شده !به قول دکترا آب آورده! چشمم که هیچی هر چیزیو دو تا میدید و عصباش جابجا شده بود! خلاصه یک سال طول کشید تا دوباره بشم همون زلزله قدیمی اما خوب" نابرده رنج گنج میسر نمیشود"

خلاصه به هر بدبختی بود با شکستگیهای فراوان و ضرر و زیانهای مالی و جانی به خودمو و برو بچ مدرسه و معلمای مدرسه این دوران هم تموم شد!

حالا وقتش بود که بریم دبیرستان اما از اونجا که وقتی شانس می دادن من مشغول اذیت کردن فرشته ها بودم به آخرش رسیدم و زمان ما نظام جدید ترمی توی دبیرستانها پیاده شد و ما مجبور شدیم بریم نظام جدید که سال اول مشترک بود بین تموم رشته ها.....

سال اولم به این ترتیب خوندیم و از اونجایی که من ارادت خاصی به دروس انسانی وتجربی داشتمهمیشه واسه این درسا ولی منو میخواستن مدرسه!!اما خوب من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم

سال دوم هم بهم گفتن که رشته اولت ریاضی و می تونی تو این رشته ادامه تحصیل بدی منم که سرم درد میکرد واسه انجام کار مردونه گفتم به چشموسال دوم و سوم رو هم خوندم بازم زمان ما به خاطر همون اذیت فرشته ها شانس از ما روگردوند و واسه پیشدانشگاهی باید کنکور می دادیم تا بتونیم سال ۴ رو هم بخونیم خلاصه به هر جون کندنی بود کنکور و دادیمو اسامی قبول شده ها اومد و بنده چشمم به جمال اسمم توی روزنامه منور شد!بله شری خانوم قبول شده بودن!

خلاصه پیش دانشگاهی رو هم خوندیم و آماده شدیم واسه کنکور!بازم کنکور دو مرحله بود (بچه اینقد فرشته ها رو اذیت نکن) اما من که عمرا بتونم بیشتر از نیم ساعت  یه جا اروم بشینم و درس بخونم باید کنکور می دادم و شاخ این غول و میشکوندم اما نههههههههه منو درس خوندن !!خیلی سخت بود اماخوب با دادو هوار مامان و قهر بابا و نصیحت پدر بزرگ مادر بزرگ یه کم درس خوندم و روزی که نتیجه ها رو دادن مرحله اول قبول شدم و واسه مرحله دوم انتخاب رشته کردم .........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1384/11/18ساعت 7:51 توسط سبا |

خوب بعد از اینکه یه نموره فکر کردم  به این نتیجه رسیدم که یه کم خودمو معرفی کنم !

baby

توی یکی از روزهای گرم تابستون ۵۹ درست روز ۱۶ ماه رمضون یه زلزله ۱۰ ریشتری(به قول مامانش) به دنیا اومد تا خون همه اهالی خونه رو شیشه کنه!! .......از همون بچگی عالم و آدم از دستش عاصی بودن و پسر و دختر همسایه نمونده بود که مزه کتکش رو نچشیده باشن! آخه هر چی که بود دوست داشت همه ازش اطاعت کنن!

بعدشم که ۷ سالش شد و باید می رفت مدرسه، اما از بد روزگار بچمون اصلا دوست نداشت یه جا ساکت و آروم بشینه همش باید اتیش می سوزوند، واسه همینم اوایل سال همش از مدرسه فرار می کرد و بابای مدرسه باید دنبالش میدویید تا پیداش کنه و ببرتش سر کلاس!

همون موقعها بود که همیشه واسه انجام دادن کارای عجیب و غریب همیشه دستش وبال گردنش بود و  سالی نبودکه به یه ارتوپد مراجعه نکنه!! واسه شکسته بندی! واسه همینم مدیر و ناظم برای اینکه از شیطنتاش کم کنن میزاشتنش مامور انتظامات مدرسه تا بقیه بچه ها رو ساکت کنه !به همین بهانه خودشم نتونه آتیش بسوزونه.

یادمه سال پنجم بود که اول سال واسه تقسیم بچه ها همه معلمای مدرسه سر این دعوا داشتن که من توی کلاسشون نباشم!!اما یه خانوم مهربون که من هنوزم دوسش دارم و بهترین معلم زندگیم بود گفت که من خودم اینو می برم توی کلاسم!!باچسب دوقلو می چسبونمش به صندلی!(آخه سر کلاس من اصلا پشت میز نمیشستم همیشه تو کلاس می چرخیدم واسه خودم)

خوب واسه امروز بسه برم ناهار بخورم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 14:19 توسط سبا |

سلام .

خوب مثل اینکه منم نتونستم طاقت بیارم و شدم وبلاگ نویس! 

حالا باید از کجا شروع کنم !! ......نمی دونم باید فکر کنم!

البته اینم بگم که باید از دوستم تشکر کنم که واسه اینکار کمکم کرد.

واسه امروز اینو مینویسم :

خدايا به من زيستني عطا کن،که در لحظه مرگ بر بي ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم .ومردني عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم .براي اينکه هرکس آنگونه مي ميرد که زندگي ميکند....
+ نوشته شده در دوشنبه 1384/11/17ساعت 13:49 توسط سبا |